|
برای چشمهای من آن همه ناخن زیاد بود
|
...
سلام
یک کار از خودم که تازه مرتکبش شدم
و منتظر نقد و نظراتتون هستم
(...)
(...)
همیشه آنقدر جابه جا هستی
که کپک این سالها ساییدنشان نمی آید
بسایند روی دریچه هایی
که از قضا تو باشی
تکلیف بکری ام را بنویس
یکسره ام کن
حتی توی همین لچک
یا نه توی همین کوچه که اتفاقا بن بست نیست
آنقدر نبودی
که از زن بیافتم و
وسوسه...
باور کن ختم به شعر نمی شوند جاذبه ها
وقتی ساییدنم می آید و
انکار می شوم توی نجیبی ام
که سالها از اسب عقم نمی گرفت و
ویار این روزهاست
که له می شوم زیر دست و پایم
حیوان نجیبی که منم.
تمام سهم من از تو
نبودن های تو بود فقط
و یک شالگردن
که اهواز رامهرمز و بهبهان را
پنجاه در جه بالای صفر
می پیچی به دور گردنم
(فرامرز سه دهی)
ویک کار از خودم که منتظر نقدش هستم:
(...)
شرقی می شوم
مدارای تنت را
تو بوی علف می دادی
که کله ام گرم شد
شرقی شرقی
نقش و نگاری هم نبود
فقط
پیچیدم به زمینی که علف دستت داد
تف به گور هفت قرآن به میانی
که بازیمان داد
بین زمین و تو
هفت خوان را به تنم خریده ام
اصلا
بیا بپیچیم در کفن همین شعر
تا رگ به رگت
خون بازیم می کند.
...
دستت را از پا درازتر کشیده است
آنکه قلم را در انتخاب تو گذاشت
بنویس
پشت اتفاقی که
از من ننویس را یادت داده اند.
(علیرضا بابایی)
یک کار از پدرم
"زمستان"
بر شانه هایت / نیاسوده بودم / رفته بودی
نگاه کن:
تیغ و
درفش و
ارمکی خونین
گفته بودی
"ترس
گواه بودن است"
حالا
از بس لرزیده ام
شعرم
پر از زمستان است.
(غلامرضا بشیری)
"به رنگ دریا که می آیی از دور"
به تخته سنگ ها می خورم و بر می گردم
به رنگ دریا که می آیی از دور
موج بر می دارد دامنم
فانوس روشن و
این مرگ به خاطر تو
به تاخیر می افتد.
سنگ سرش به من می خورد
از دور
دریا که رنگ تو باشد
(چیزی توی دلم)
موج
برم می دارد.
(روجا چمنکار)
و یک کار از خودم که منتظر نقدش هستم
(...)
هر روز زده ام به آب
این اتاق را
که نشت کرده ای
نه!
حتی از سر چشم های جنوب هم پرت شدی
افتادی
تا شعر هم بیافتد
بهانه ی این کلیشه را عاشقانه کند
دریا می شوی و
من دختری که
موج می زند به سرش
اصلا
به پری بودنش نمی ارزید
برایت ریشه ی تمام نخل ها را گاز زده ام.
این بار نیز پرده که افتاد
سهراب نیم خیز شد
دامن تکاند که برخیزد و بگوید
اجرای خوب ! کف زدن حضار را می شنوی
اما نتوانست
خون را که دید گفت
تو قاعده ی بازی را بر هم زدی آقا
قرار بود فاجعه بازی شود نه بازی فاجعه
قرار همیشه همین بوده
باقی افسانه دروغ است
(منوچهر آتشی)
دریغا
ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام!
"شاملوی بزرگ"
...
یک نفر از ما باید به او می گفت
استخوان توی گلو گیر می کند
ماه اسباب بازی خوبی نیست!
(فرشته ساری)
این روزها احساس می کردم باید ...
(خانه عجیب مارا می ترساند "مظاهر شهامت")
(به فاصله ی یک سکوت)
ما را چه دور می کند از ما که
از عشق می گوییم اما
صدای ما بیرون از ما می افتد در خالی
و ما نمی رسیم به گوش هم تا به شانه های هم برسیم
و فرو بریزیم در پاهای هم
پاهای ما بیرون ما می ماند و
ما می مانیم در دو سکون به فاصله ی یک سکوت دور از هم
و عشق از سمت چپ ما بیرون می رود
تا برود به تالاری که در آن پاها
-به جای چهره ها و دهان ها-
چالاک و گرم عرق می ریزند و حاشا می کنند
(منوچهر آتشی)
(ترانه ی بی لب)
سگ های هار شاهی در کوچه یورتمه می روند
خاطرات بیات شده
دست از سر لش ترشیده ام بر نمی دارند
صاحب خانه فسیل چند هزار ساله ایست
که ترانه هایم را بی دهان می خواهد
کمی نفرت
لب های دوخته با نخ
خونی که دست از سر شعرم برنمی دارد...
.
(غلامرضا بشیری)
کار آخر از خودم که منتظر نقدش هستم
(...)
پاییز لبانم را برگ...
می ریختم
نشئه نمی شدی
اسمی هم نمانده
تا چهل تا شوم و
تکثیر این نظم به هم بریزد
شهری را...
حماسه می شوم آخر
سرخ هایی را که هر بار ترد تر بودند زیر پات
این زرد پاره های به سپید رسیده را
دخیلت می کنم
تو که کلمه می کشیدی
حالا
کمی هم من...
(بر می گردم تو نسرین باش)
برمی گردم تو نسرین بودی
با تو تمام نیمکت های جهان را
وینستون به وینستون
چشم های تو قهوه ای بود را بوسیدم
تو چقدر خوبی را
فراموش نمی کنم اصلا
باد بود این روز ها که آشفته ام
چه می کنی تو کجای این خیابان را
با من نیستی که
ادکلن بوی تو می داد/وبعد
شاعری را که تو دوست می داشتی
دره ی پروانه ها را گشت
کوچه به کوچه "شیرکو"را بی کس شد و
کفش های تو بودم پشت در ماند
فراموش هم نمی کنم آیا
این روز ها تو را کم دارم
و نان را که گرسنه ام هنوز
برگردی تو نسرین میچینیم
با هم.
(فرامرز سه دهی)
(...)
دور از نگاه خود نشسته ام من بعد
این صبح برای تو زیباست. باشد .کی گفت نه
با این نسیم معلوم است
من نه گرمسیری ام آخر
گلی که دستهایش را برای من بگشاید
به این دنیا نیامده
ولی همین که در مکالمات رنگ موی تو را می پرسم
یعنی روز پشت سرم می ایستد
اما اگر رنگ ها یک دفعه بمیرند آن وقت چه؟
و این که تا مدتی نام تو راه می رود در حرف من را می روم
در حرف روز راه می رود به کاغذ ها همه همه
حالا بنشین فقط شعرت را بنویس
خودکار وسیله ایست کاغذ
روزنامه ها دنبال بهانه اند
شاعر ولی انگشت به روی لب ها ویک هیس بدون عکس
(هرمز علی پور)
ویک کار از خودم که منتظر نقدش هستم:
روسپی تن داده به کاغذها
هم خوابه ی کلمات
خط خطی می شوم
این شعر می رسد به آنجا
که نلولیده سرت گم می شود
توی دامنم پیدا می شود
لکه ای...
بن بست این شعر
می رسد به آنجا
که نلولیده هم تن می دهم
به شعر همین بن بشت ها
جولان می دهم
کبود واژه های نر
هنوز عروس این شعر می شوم؟
مثل درخت
مرگ من از سر
آغاز مي شود
در زير فكر رفتن
وقتي كه فكر بالا مي ماند
(ي.رويايي)
(پيكره)
سكو را آماده كرده اند
ستون را هم
پيكر تراشان پنهانكار
پشت در هاي بسته
به كارند
فردا جرثقيل بزرگي مي آورند
ستون را بر سكو سوار مي كنند
پيكره را بر ما.
(حافظ موسوي)
(شاعر كشي در معرض كلمات)
احتمال ارزان مي وزد
با آن كه در معرض كلمات ام
تاييد ها و خنده ها
حروف را مي خارند
همراه با مراسم گران شاعر كشي
فردا حتمن حروف سرم مي خاريد
و به احنمال بدي زنده ام
جايي از قول من درد كرده اند
وگرنه كسي چه مي دانست
تجاوز خنده به حريم لب ها
و تاييد نرماي گونه ها
گردن مرا گران مي كند
با اين همه
تا خارش حروف مرا تاييد كند
خنده را از چله رها كنيد
من برلي گيوتين شاعرم
(و وقت اين واقعه سته ي هزار و سي صد و سگ بود)
(سعيد محمد حسني)
و یک کار از خودم که منتظر نقدش هستم:
(...)
كفر هم كه باشد
آبستن خدا مي شوم
آهاي حضرت شعر
پشت همين واژه هايت خوابيده ام و
آب برده است مرا
جايي كه
خدايش را شما نمي شناسيد
.
یک کارسپید از هوشنگ چالنگی:
(....)
شب می آید
با دست هایی که
همدیگر را عاشقند
شب می آید
برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگی است
ساده تر از همیشه بگریزو
گریه کن
بجوی
ستاره ای را که مهربان تر
حلق آویز کند
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت
ویک کار از پدرم(غلامرضا بشیری):
(ماه بخیل)
باران اگر چشمانت را نمی نوشت
من این ترانه را به خط نستعلیق
وستاره را
دخیل ماه بخیل نمی کردم
چنان واضح
که تو باور کنی
این همه دوچرخه سوار
با خورجین های پر از ستاره ی بی سر
ربطی به بحور شعر فارسی ندارند
فقط این قند پارسی که به بنگاله هم نمی رود
هنوز دلتنگ باران است
ما هم که شبیه هم نیستیم
چنان واضح
که برخی از ما می توانند
خورجین ها را در یکی از اوزان عروضی عریض کنند
هر روز هفته به هفت شکل
بی آنکه کنار امروز تو ایستاده باشند
جایی فراخور سایه هاشان نشسته اند
که کسی روی سینه ی "محمد" دویده است
خنده های مختاری اگر می گذاشت
این ترانه را به خط نستعلیق
وستاره را
دخیل ماه بخیل نمی کردم.
ویک کار از خودم که منتظر نقدش هستم:
(...)
خوابتان آشفته تر می شود
نبینید!
می دانم
قیچی را هی می زنند
این ها حیا سرشان نمی شود
نزنید
شگون ندارد
شب است
این موها
مدام سپید می شوند
شما شعر ها را بزنید
من بی خواب نفروخته های دختری می شوم
که فردا
شاید تن اش می شوند
این سر دارد سپید می شود
بزنید!.